خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

 

خدایا!خودت هرجور که صلاح می دونی دلم رو آروم کن.دلم رو قرص کن.خدایا من و "س" به غیر از تو پشتوانه ای نداریم.دستمون رو بگیر

   + لورا - ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱

لورا در بیکینی باتم

کارتون باب اسفنجی شلوار مکعبی رو دیدید؟

خیلی دوست دارم جای پاتریک باشم.چون از همه کمتر می فهمد بیشتر از زندگیش لذت می برد.

   + لورا - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠

اینگیلیش

رفته بودم دنبال برادرم تا با هم برویم  اسنک بخریم.همین طوری دوتایی سرخوشانه داشتیم راه می رفتیم که یک آقای پیری از کنارمان رد شد.ایستاد و برگشت و مارا با دقت نگاه کرد.یک دفعه با تحکم گفت:"هی بچه وات ایز یور نیم؟(what is your name?) ".و رفت.

من و برادرم:تعجبتعجبخنده

 

پی نوشت 1:بعضی شب ها که ازاسترس خوابم نمی برد و اصلا نمی خواهم به همسر پیام بدهم تا او بگوید نه امشب هم با پدرم صحبت نکردم.برای اینکه دلم خنک شود خودم را در حال زدن فن کیک بوکسینگ به پدرشوهر تصور می کنم.اینقدر خوش می گذرد.من و پدرشوهر در آن قفس آهنی.

پی نوشت 2:این هم من و شوشو.

   + لورا - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۸

تنوع در تفریح

من و همسر یک تفریح خیلی خوب و بی هزینه یافتیم.

تصمیم گرفتیم به جای اینکه برویم رستوران و پول خرج کنیم برای تست غذا برویم سر مراسم عروسی مردم.

هم چندجور غذا می خوریم که به احتمال زیاد خوشمزه هست.هم موزیک زنده می شنویم و اگر بخت یار باشد مثل دیشب خواننده معروف می بینیم.هم لباس های مهمانان و عروس و داماد را می بینیم.هم پشت سر مردم صحبت می کنیم.هم کلی می خندیم.فقط عیبش انجاست که قرمان می آید ولی نمی توانیم برقصیم.

خیلی خوش می گذرد.دوست داشتید امتحان کنیدنیشخند

 

توضیح:حتما می دانید که تشریفات برای اینکه ازکیفیت غذایشان مطمئن باشیم ،عروس و داماد را سر چندمراسم دعوت می کند تا پذیرایی را ببینیم و غذا را تست کنیم.

   + لورا - ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦

چاق های وحشتناک

از هیچ کس به اندازه

این خانم هایی که لاغرهستند بعد می گویند که واییییییی من خیلی چاقمم.دوکیلو اضافه وزن دارم و مثلا کلاس می گذارند که خیلی به اندامشان اهمیت می دهندو می گویند باید یک رژیم خیلی سخت بگیرم

حرصم نمی گیرد.

 

    

   + لورا - ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۳

خدایا می شود مردم را کمی مهربان کنی؟

خیلی استرس دارم.

اصلا فکر نمی کردم برگزاری جشن عروسی اینقدرکارسختی باشه.همه چیز رو ازقبل برنامه ریزی کرده بودیم.همه جا را دیده بودم هم تنهایی هم با همسر.فکر می کردم راحت می رویم و فقط قرارداد می بندیم اما نشد. یادم رفته بود اینجا ایران است و تا حرف از جشن عروسی می شود همه جیب هایشان را چندبرابر می کنند.

حالا یک سوال بی ربط:

آهنگ اارمش عارف را شنیده اید؟

خیلی دوست دارم من و همسر با آن والس برقصیم به جای تانگو.

مربی رقص برای آموزش رقص والس آن هم به یک زوج را سراغ دارید؟

متن آهنگ

 

   + لورا - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢۱

عروس باید به چشم بیاد

مکالمه من و مادرشوهر:

م.ش:لورا لباست رو خریدی برای عروسی "میم" جان جانم؟

ل:نه .دادم بدوزن برام.

م.ش:خوب می دوزه؟چند شد؟

ل:آره.خیلی خوب می دوزه.دوست داشتید بریم ببینیم برای شمام بدوزه.با پارچه 500تومن.

م.ش:(درحالیکه داره از توی کمد لباسش رو درمیاره تا نشون من بده) نه من خریدم.کی لباس بقیه رو می بینه رو می بینه وقتی عروس هست.عروس اینقدربه چشم میاد که هیچ کس به لباس و آرایش دیگران توجه نمی کنه.بیخودی خرج کردی.

ل:(لباسش رو دیدم و معلوم هست که کاملا ازروی ناچاری این رو خریده چون اصلا مناسب مادرعروس نیست) خوب اگر اینطوری بود که همه با لباس خونه  و موی ژولیده میومدن تا یه وقت جلوه عروس ازبین نره.هرکس به نسبت جایگاهی که داره برای عروسی باید خرج کنه. به نظر من که مناسبه لباسم.

من که دوست دارم تو عروسی من همه خیلی شیک بیان.چون  با لباس عروس و آرایش و توروتاج جلوه خودم رو دارم.دوست دارم بقیه هم جلوه خودشون رو داشته باشن.از خود راضی

م.ش:منتظر

   + لورا - ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

نوکیسگان

دیدید بعضی ها هیچی نیستند ولی ادعایشان ک.و.ن دنیا رو پاره کرده؟

ما چندروز پیش با یکی نه بلکه دوتا از این آدم ها سروکارداشتیم.رفته بودیم برای دیدن نمونه کارآتلیه.

یک ساختمان نوساز که خداتومن اجاره اش هست.یک دکور خیلی فشن .خانم های فشن تر و یک آقای بداخلاق و به نظر من بدلباس و به زعم خودش اسپرت پوش.یک آلبوم دیجیتال خیلی گنده گذاشته بود روی میز.با یک ال ای دی 50 اینچ.

بعد یک نمونه کار گذاشت که ببینیم .انگار که مثلا ما برای پیک نیک رفته باشیم بیرون و ازخودمان و مسخره بازی هایمان یک فیلم گرفته باشیم.و لی با لباس عروس و کت شلواردامادی.تازه برای فیلمبرداری دودوربینه همچین چیزی 3 میلیون می خواست.وقتی گفتم من این را نمی پسندم و یک کارشیک می خواهم.ناگهان اخلاقش تغییر کرد.از یک آدم خوش سروزبان تبدیل شد به یک مرداخمالو که گفت :"خانم.این چیزها دیگر قدمی شده اند.من یک کارکلاسیک تحویل شما می دهم که چندسال بعد هم نگاهش کنید لذت ببرید.کلاس کارمن بالاست.شما باید بروید یک جا با کلاس پایین که ازاین کارها هم انجام دهد.من لول خودم را به خاطر یک مشتری پایین نمی آورم."

کلا ازاین جور آدم ها این روزها زیاد دیده ام.درتشریفاتی،در آتلیه،درگل فروشی.

چرا یک نفر باید اینقدرراحت سلیقه و شخصیت و منش دونفر را زیر سوال ببرد؟واقعا چرا ما اینقدرآدم های بدی شده ایم؟

پ.ن 1: خیلی بد هست وقتی نمی توانی روی حرف همسرت صد درصد حساب کنی.

پ.ن 2:من نمی توانم برای بلاگ اسکای کامنت بذارم.ماهگل عزیزم،دلم برایت تنگ شده.لیلی جرمنی برای تو هم 

پ.ن 3:مهرآذین نمی دانم برای تو کامنت هایم ثبت شده یا نه.مواظب خودت باش عزیز دلم.

پ.ن 4:نازنین بانو.عروس اردیبهشت مبارک باشد.به سلامتی.

پ.ن 5: بهار اگر اینجا رو می خوانی دلم هوایت رو کرده.

پ.ن 6:کامنت های پست قبل خیلی زیاد شده.از همه تان ممنونم.کم کم تایید می کنم

   + لورا - ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۸

شکرگزاری

حالا که خدا این نعمت قشنگ برف رو برای همه ایران قرار داده.بیایید ما هم با صرفه جویی درمصرف گاز ازاو تشکر کنیم و کمک کنیم تا همه در آشیانه های گرمشان شاهد سفیدی  زیبای بیرون باشند.

   + لورا - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٤

پرسش و پاسخ

خوب من می خواهم از خانم ها و دخترخانم های باتجربه و صاحب نظر و احتمالا آقایانی که دستی بر آتش دارند چندتا سوال بپرسم.

1-باتوجه به اینکه عروسی آخرخرداد هست برای لباس عروس ،کی اقدام کنم؟

2- مادرهمسر می خواهد برای طلا خریدن و کلا همه چیز همراه من بیاد.نظرات و سلیقه من و او درزمینه طلا به خصوص خیلی با هم فرق دارند.با توجه به صحبت هایی هم قبلا شده بود ،مادرم گفته من نمی آیم.حالا چطوری احتمالا من باید به او بگویم که مثلا فلان چیزی که پسندیدی من دوست ندارم تا ناراحت نشود و جای دیگه ای حالم را نگیرد؟

3- با توجه به اینکه ما برای عقدو بله بران  هم آتلیه رفتیم و عکس انداختیم.من به همسر پیشنهاد کردم که عکاسی روز عروسی درآتلیه رو حذف کنیم و فقط درباغ و یک عمارت که تازگی ها مد شده برویم.عکاسی اسپرت هم حذف کنیم و فقط کلیپ اسپرت،آن هم اگر با یک سناریوی جذاب بود داشته باشیم.این کارخوبی هست؟بعدا پشیمان نمی شویم؟

4- مارسم جهازبینون داریم که یک مهمانی زنانه عصرانه هست تقریبا.حالت بزن و برقص  دارد.خانه ما که کوچک است.خانه مادرم این ها هم به خانه ما زیاد نزدیک نیست.چطور به مامان همسر بگوییم که این مهمانی دوساعته را درخانه خودتان بگیرید و بعدش همه بیایند طبقه بالا خانه عروس را ببینند؟(یک هفته قبل از عروسی)

5- عروسی خواهرشوهر توی اسفند هست.من برای عروسی او باید خیلی شیک و خوشگل باشم اما نمی خواهم همه ایده هایم را خرج کنم تا درروز عروسی خودم جلوه ای نکنم.برای عروسی خواهرشوهر و خودم ،موهایم چه رنگی باشد بهتراست؟(لباسم آبی کاربنی هست)

6-جایی رو سراغ دارید که عکس قاجاری خوشگل بیندازند؟

7- یک تاج ظریف خوشگل می خواهم.از کجا بخرم؟

8- این آرایشگاهی که انتخاب کرده ام رنگ و پاکسازی و این ها روی پکیجش ندارد.و گران می گیرد.اگر بروم جای دیگر رنگ کنم و فقط برای میکاپ عروسیم بروم،مشکلی پیش می آید؟ممکن هست که ادا دربیاورد؟

 

بچه ها خواهش می کنم همه تجربیاتتان را از خودتان یا فامیل و دوست به من بگویید.من درفامیل کسی را ندارم.دوست هایم از ایران رفته اند و آن یکی هم که اینجاست پایه ای برای همکاری نیست.من و مامانم دست تنها مانده ایم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱۳

جمعه

دقیقا درهفته ای که بابا ماشین رو خوابانده بود تعمیرگاه و من یک جای خیلی دور آزمون استخدامی داشتم،دندان درد من رو به خدا رساند.

خیلی سخت بود بدون ماشین اینجاهارا رفتن و پیدا کردن.

خدایا سلامتی بده.

چرا دندان پزشکی اینقدرگران است؟باید برایش وام بگیریمنیشخند

   + لورا - ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۱

دخالت

خیلی عصبانیم.خیلی.

توضیحات اضافه شد در ادامه مطلب.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸

دغدغه های من

دوست خوبم امینه من رو به بازی وبلاگی نوشتن مهم ترین دغدغه هایم دعوت کرده.

الان دارم فکر می کنم که آیا دغدغه همان ارزو هم می تواند باشد یا نه.اما درحال حاضر دغدغه های من به دودسته تقسیم می شوند.

الف)دغدغه های مهم  مربوط به عروسی:

-پیداکردن یک جای خوب با قیمت مناسب برای برگزاری عروسی موردعلاقه من و شوهرم

-متوجه کردن پدرشوهرم که درزندگی ما دخالت نکند

ب)دغدغه های کل زندگی من

-اعضای خانواده ام زودتر از من نمیرند.

-من و اعضا ی خانواده ام درکل زندگی با سلامتی کامل زندگی کنیم.

-خیلی پول داشته باشم.

-با پول زیادی که دارم به آنهایی که می خواهند زندگی مشترکشان را شروع کنند و نمی توانند کمک کنم.

-خانه ام را عوض کنم.

-در سی سالگی یک دوقلوی دختر و پسر داشته باشم چون دوست دارم یک بار باردار شوم و بچه ام هم حتما خواهر و برادری داشته باشد.

- با مهربان همسر چندکشور را بگردم و تجربه های خوبی کسب کنم و خوش بگذرانم.

-پنجاهمین سالگرد ازدواج پدرمادرم در خانه بزرگ خوشگلمان، برایشان یک جشن باشکوه بگیرم.

-درپنجاه سالگی از زندگیم راضی باشم.

 

 

-

   + لورا - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧

نیمه شب هوس آلود در خیابان

توی این بیست و چندسالی که در این محله بودیم،تا به حال یک دعوا یا صدای بلند یا مزاحمت از این کوچه بلند نشده.کلا کوچه ما در این محله به خلوتی و تمیزی و دلبازی معروف بوده تا دیشب...

 حوالی ساعت دو نیمه شب بود و من توی تخت نشسته بودم و داشتم کارهایی که برای عروسی خودمان و خواهرشوهر پیش رو داریم را می نوشتم و پولهایش را حساب کتاب می کردم که ناگهان صدای جیغ یک زن را شنیدم.اول اهمیت ندادم.به کارم مشغول شدم و دوباره همان جیغ.چنددقیقه بعد بازهم جیغ.

رفتم و پنجره را باز کردم و بیرون را نگاه کردم.دیدم در کوچه روبرویی که بیشتر خانه ها در آن  چراغ های پیاده روشان روشن است و جلوی یک خانه ویلایی یک حرکاتی دیده می شود.اول فکر کردم که یک اقا دارد یک خانمی را خفه می کند چون دستش محکم جلوی دهان آن خانم بود ولی دیدم که نه داستان چیز دیگری است.یک حرکت دیگری درجریان است و حرف های زشتی است که آن مرد دارد می زند بلند بلند جوری که تا چند خانه آن طرف تر هم می شنیدند.تجاوزی هم درکار نبود چون آن خانم کاملا راحت و ریلکس بود.

اول فکر کردم که به پلیس زنگ بزنم.بعد گفتم چه بگویم؟

بگویم توی کوچه،روی زمین سرد زیر این همه چراغ و پنجره دارند چه کار می کنند؟

درهمین فکرها بودم که بلند شدند خودشان را تکاندند و شلوارشان را بالا کشیدند و خوش و خرم رفتند.

تا یک ساعت مغزم ارور می داد و هنگ کرده بود.هنوز نمی توانم جریان را برای خودم هضم کنم.

 

بعدا اضافه شد

داستان رو برای مامانم تعریف کردم و مامانم هم برای پدرم گفت.بابام گفت که حتما تجاوزی درکاربود و من گفتم نه.بابام گفت نه تو ازکجا می دونی؟من هم نمی توانستم بگم که چی ها شنیدم که .بابام گیر داد که نه تو باید می امدی و مارو صدا می کردی تا آن خانم رو نجات بدهیم.

یک آن از تصور آن لحظه خنده ام می گیرد:

ساعت دو نیمه شب:

من:"بابا بابا !بیدارشو.بیدارشو.توی کوچه روبرویی دارن به یه زنه تجاوز می کنن."

   + لورا - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٦

لی لی لی لی

93.03.30

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٥

قاعدگی درمردان

فکر کنم همه می دانیم که قاعدگی یا پریود برای خانم ها فقط یک مساله جسمی نیست.علاوه براینکه تخمک تشکیل شده بارور نمی شود و باعث می شود دیواره رحم ریزش کند و کم خونی بیاید سراغ بدن،روح و روان یک زن را نیز به بازی می گیرد و بر آن تاثیر می گذارد.

بعضی ها را عصبی و بعضی ها را افسرده و غمگین می کند.باعث می شود خیلی ها در این دوران از یک بره معصوم تبدیل به یک ماده گرگ درنده شوند.

خود من در این مواقع درفاز گریه قرارمی گیرم.به صورت کاملا خودآزار به همسر گیر می دهم دریک زمینه ای و بعد که دادش را درآوردم قهرمی کنم و یک ساعتی می نشینم به گریه کردن.بعد از آن حالم خوب می شود.اول ها او نمی دانست و بدبخت درآمپاس قرار می گرفت اما حالا زمان دستش آمده و با من یکه به دو نمی کند.

این ها را گفتم که بگویم تازگی ها به یک مساله ای پی بردم.علت بسیاری از بگومگوهای زناشویی را کشف کردم.

مردان هم پریود می شوند.منتها قاعدگی مغزی.یعنی مغزشان ریزش می کند و دیواره های عصبشان خوب پیام را منتقل نمی کند و آن وسط ها قاطی می کند و این موضوع چندروزی طول می کشد خودشان را خیلی اذیت می کند جوری که به هم می ریزند بعدخود به خود  خوب می شوند.

خوب برای جلوگیری از این جنگ ها  باید زمان این قاعدگی مردانه هم دست ما بیاید چون همانطور که ما دوست داریم این جوروقت ها نازمان را بکشند و کمرمان را بمالند و برایمان کیسه آب گرم بیاورند و وقتی هوس خوراکی های خوشمزه و ضایع مثل پفک و سوسیس بندری می کنیم سریع بروند و بخرند و بیاورند و دردهانمان بگذارند،آنها هم  دوست دارند با دست های لطیفمان کتفشان را بمالیم و یک کاسه آش رشته داغ پرازکشک و پیازداغ جلویشان بگذاریم و بگوییم عزیزم می دانم حوصله نداری و حالت خوب نیست اما من کنارت  هستم!

   + لورا - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢

عطر به و هل

من برای اولین بار و بدون حضور مامانم مربای به پختم.عالی شد.واقعا پختن این مربا رو توصیه می کنم به همه.وقتی عطرش توی خونه پخش می شود مست می شویدمژه

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱