خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

چه کنم که بسته پایم*

خوب خبر تازه ای نیست که بیایم و بنویسم و بگویم.می گذرد.به کندی.به بی مزه ای.به بی خیالی.

یافت آباد تا 15 اسفند از 10 تا 40 درصد تخیفیف می دهد اگر سرویس خوابی،مبلی،چیزی خواستید الان وقت خوبی است.

یک تخت و میز آرایش دیده ام پرنسسی مدل ویکتوریا.از آنها که  درتمام رویاهایم می خواستمش و سه روز است که دارم فکر می کنم چطور می توانم دراتاق 9متریمان جایش دهم جوری که از پرستیژش چیزی روی زمین نریزد و هدرنشود.

همسر یک لپ تاپ خریده.می گوید برای تو خریدم چون تو دوست داری سفید خریدم. ولی من در این یک ماه حتی یک ساعت هم ندیدمش.فقط اسمش برای من شده.به کام من به نام دیگران.تازه وقتی می گویم کو؟این که دست من نیست ناراحت می شود.

خانه مان هنوز کابینت و کمد ندارد.تاریخ عروسی هم که هیچ.کسی به روی خودش نمی آورد.همسر رفته برای خودش با یک  نفر حرف زده تا ماشین عروسیمان فلان چیز باشد .خیلی هم خوشحال است.تنها دغدغه ای که حل نشده مانده بود همین ماشین عروس بود که حل شد.

هنوز درفکر لباس عروسی خواهرشوهر هستم.این چندروز کلی پاساژرفتم و گشتم.چیز به درد بخور شیک دندان گیر با قیمت مناسب نیافتم که نیافتم.انگار یک خانم جوان حق ندارد تپل باشد چون تمام لباس های سایز بزرگ ،مال 40 سال به بالا بود.

فردا همسر می رود دنبال کارهای استخدامش.به امید خدا اگر جور شود یک نور امیدی می تابد که حالم را خوش می کند.خدایا به امید تو.

 

 

*

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید


دل من گرفته زینجا


هوس سفر نداری


ز غبار این بیابان؟


همه آرزویم اما


چه کنم که بسته پایم

 

   + لورا - ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٩

مژده

امروز بعداز ظهر همسر زنگ زد و یک خبر خیلی خوب راجع به کارش داد.همون خبر که تقریبا یک سال هست که منتظرش هستیم.

حالا حالم کمی بهتر شد.

خدایا شکرت

   + لورا - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٥

آیا ذوقی باید؟

امروز بعد از اینکه از خیاطی برگشتم و فهمیدم برای یک لباس مجلسی ساده که اصلا حتی یک دانه مروارید هم ندارد باید 600هزار تومان پول بدهم،با مامانم با همسر و با بابایم حتی بحث کردم که لازم نیست که لباس بخرم و برای عروسی خواهرشوهر هرچه دارم می پوشم.

همسر که می گفت چرا من که دارم پولش را می دهم و مادرم می گفت چی شده به همسر رسیدی صرفه جو شدی؟

اما من ته دلم می دانستم موضوع پول نیست موضوع ذوقی است که برای این عروسی من ندارم و حتی از دلم نمی آید یک قران خرج کنم چون شادم نمی کند.

   + لورا - ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٤

کاردستی 2

برای خودم و همسر جای خنزر پنزر برای توی کمد درست کردم.خوشم میاد از شان.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٢

تحفه ای از چک

یکی از فانتزی های خوبم این هست که ماه عسل برویم جمهوری چک.برای همین زیاد تحقیق می کنم راجع به این کشور.حالا شما را با یک پیش غذای بسیار خوشمزه از پراگ آشنا می کنم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٢

لورای پولساز:دی

یک پسرعمه دارم که چهارسال از من بزرگتر است.چندروز دیگر نامزد می کند.پنجشنبه عمه از من خواست تا بروم و وسایل بله بران عروس خانم را تزیین کنم.وقتی در حال درست کردن سبد بودم، یادم افتاد که من تا وقتی 12-13 ساله بودم فکر می کردم که باید با این پسرعمه ام ازدواج کنم و خنده ام گرفت از خیال هایم.اما آن روز عمه داشت از خاطرات بچگی های ما دوتا صحبت می کرد چون بیشتر وقت ها من خانه آنها بودم و با آن یکی پسرعمه ام که یک سال از من بزرگتر است بازی می کردم و درس می خواندیم.خاطرات خیلی زیادی بود اما یکی از انها اصلا یادم نبود.

محمد(همین پسری که می خواهد دامادشود) از اول خیلی پولدوست بود.همه می گفتند اگر به او ده تومان بدهی تا سرکوچه برود و برگردد صدتومانش کرده است.یعنی در همین راه کوتاه هم معامله می کندو خوب هرکه هرچه دارد از پرقنداق دارد .الان هم کاسب شده و حجره ای دربازار تهران دارد.

عمه ام تعریف کرد که وقتی من سه ساله بودم و ازآنجایی که خدا از اول خلقت ملاط اضافه به من داده و تپلی با من عجین شده گردو سفید بودم و لپو.وقتی با محمد برای خرید یا بازی بیرون می رفتیم ،دوستانش می گفتند می گذاری دختر داییت را ماچ کنیم؟

او هم می گفت بله.اما باید پول بدهید و درازای بوسیدن من از آنها پول می گرفته!از آنجایی هم که پسرها همیشه به بوسیدن دخترها علاقه دارند ،آنها هم می رفتند پول می آوردند و مرا ماچ می کردند.به همین راحتی خرج خوراکی یک هفته اش را در می آورده.تا اینکه مادرش  فهمیده و دیگر نگذاشته من با او بیرون بروم و حسابی دعوایش کرده.نیشخند

   + لورا - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۱

تغییر فضا

من بازهم رفتم تو فاز عصبانیت و ناراحتی از دست قوم شوهر.چی کار کنم؟سوال

چرا هرچقدر هم که سعی می کنم.هرچقدر هم که نادیده می گیرم، آرامشم طولانی نمی شود؟

   + لورا - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱۸

خوب چه فرقی دارند؟

رفته بودم بانک.

یک خانم بود.خیلی پیر.چادر نماز سرمه ای داشت با گل های سفید.کفش سفید و عینک کائوچویی.با شوهرش آمده بود.پیرمرد گفت خانمم سواد ندارد.من کارهایش را انجام می دهم.خانم جان کارت ملیت را بده به آقا.

یک خانم بود.خیلی جوان.با ناخن های کاشته.عینک دودی روی موهایش.بوت بلند تا بالای زانو.با شوهرش آمده بود.مرد به متصدی باجه گفت خانمم مهندس است.آمده ام برایش حساب بازکنم.بعد رو کرد به همسرش و گفت:عزیزم کارت ملیت را بده.

   + لورا - ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧

اسباب کشی خانم گوفی*

نمی دانم اسمش درایت هست یا خانه داری یا تجربه یا کدبانوگری یا عقل.هرکدام که باشد داشتنش چیز خوبی است.این را در اسباب کشی همسراین ها فهمیدم.

وقتی می خواستیم وسایل داخل کنسول را بچینم،کارتن ها را که باز می کردم یک فنجان توی یک کارتن بود و 5تایش توی یک کارتن دیگر.درقوری یک جا بود و قوری جای دیگر.

وقتی خواستم به همسر کمک کنم تا وسایلش را داخل کمدش بچیند ،کلییییییی لباس و جوراب و خرت و پرت را که با خودش کشیده بود و آورده بود خانه جدید ریختم دور.آن چیزهایی که نو بود و برای زندگی خودمان کنارگذاشته بود هم یک جای جدا توی یک چمدان چیدم.

وقتی دیدم مادرشوهروخواهر شوهر نشسته اند و چیزهای بیخودی و به درد نخورشان را که یک بار کشیده بودند برده بودند خانه مستاجری و یک باردیگر کشیدند و با خود آوردند اینجا می ریزند دور و رفتم کمکشان.

وقتی با تعجب گفتم آشپزخانه را چه زود چیدید،گفت نه نچیدیم همه را ریختیم!داخل کابینت تا بعدا سرفرصت بچینیم و قتی درکابینت را باز کردم شاخ هایم درآمد.جعبه ماکارونی و لازانیا کنار سرویس آرکوپال بود.

وقتی شروع کردم به چیدن مادرشوهرم و خواهر شوهر که دیدند چیدن و مرتب کردن من چقدر با خودشان متفاوت هست،گفتند ما تا به حال اسباب کشی نکرده ایم و بلد نیستیم.

امروز مادرشوهرم زنگ زده که بیا و بقیه کابینت را هم بچین."ط" (پدرشوهرم)گفته لورا خوب می چیند.مرتب است و همه چیز پیش هم هستند و آدم راحت پیدا می کند هرچه را که بخواهد،توی دلم گفتم مگر من چندبار اسباب کشی کرده ام؟

این هارا نگفتم که بگویم من خیلی خوبم و عقلم می رسد و آنها نه.لطفا نیایید و نگویید این حرف هارا.می دانید بعضی وقت ها آدم با گفتن بلد نیستم مسئولیت خیلی چیزهارا از خودش می گیرد و اصلا نمی خواهد فکر کند که کاردرست چیست.فکر نکردند که خوب اول بروند یخچال را بخرند و یخچال قدیمی را با خودشان نبرند تا در جای ساید کابینت جا نشود و مجبور شوند آن را درپذیرایی به برق بزنند و تازه 80هزار تومان بابت جابجایی یخچال بدهند.وقتی گفتم خوب چرا اول یخچال را نخریدید؟مادرشوهرم گفت ما بلد نبودیم.این بلدی می خواهد؟نه واقعا این چیزی است که کسی بلد نباشد؟

*آقای گوفی

   + لورا - ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٦

کاردستی

این شاید یه چیز جالب باشد برای کمد عروس خانم ها.اگر دوست داشتید طرز درست کردنش را ازاینجا یاد بگیرید.

البته من یک تغییراتی دادم.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٥

توضیح لباس عروس:)

خوب از بین مدل هایی که گذاشته بودم شماره 3 و هفت رای بیشتری آوردند.حالا به بحث راجع به آنها می پردازیم.

خودم عااااااااشق شماره سه هستم.اگر راهی برای استین دار شدنش پیدا کنم قطعا آن را می دوزم.

چون مراسم ما قاطی هست و من نمی تونم دکلته بپوشم باید لباسم آستین داشته باشه.به نظرم کت قشنگ و خوب هست ولی شاید برای یک مدت طولانی تحمل کردنش سخت باشد یا اینکه موقع رقص بالابرود و کلا جلوه لباس رو کم کند.اگر تجربه ای دراین زمینه دارید به من می گویید؟برای آستین هم نمی دانم ازجنسی باشد خوب می شود؟از یک طرف هم مامانم می گوید که خیاط این لباس باید خیلی خبره باشد تا دراپه هایش را خوب دربیاورد.

برای شماره هفت هم که همه تقریبا پسندیدش،راستش من اصلا بامدل دامنش حال نمی کنم.پیشنهادی برای تغییر دامنش دارید پلیز؟

رجوع شود به ادامه مطلب.مژه

 

پی نوشت1:مادرشوهر این ها اسباب کشی کردند و آمدند خانه نو.ببینیم کی می آیند منزل ما برای تعیین تاریخ.

پی نوشت 2:خانواده همسر می خواهند برای برادرشوهر بروند خواستگاری.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٤

 

اینترنت خونه قطع شده.به محض وصل شدن میام

   + لورا - ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٢

لباس عروس

خوب بعد از آرایشگاه نوبت لباس عروس هست دیگر.فعلا درحال انتخاب مدل هستم.

فکر کنم بیشتری ها من رو دیدید.یک مانکن پیدا کردم که تقریبا هم صورت هم موهایش هم اندامش شبیه من هست.

ببینید کدوام لباس ازهمه بیشتر به این خانم می آید و شیک و خوشگل است.به این نکته هم توجه کنید که من حتما باید لباس آستین دار بپوشم.کدامشان با آستین هم خوب می شود؟

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۸

بعد از اینکه دوبار موهایم را درخانه رنگ کردم

 بعد از سه بار شستن موهایم،لورا سلطان شده ام.

 

 

نتیجه:باید بروم آرایشگاه و بازهم رنگ کنم.

 

نامربوط:اه اه چقدر بدسلیقه واقعا.+

 

پی نوشت:نظرات پست قبل را نمی توانم تایید کنم چون بعد ازاینکه تیک را می زنم خصوصی می شوند.به محض درست شدن این موضوع جواب می دهم دوستان.

بعدا اضافه شد:درست شد قسمت نظرات.اتفاقی افتاده؟کسی نیست چرا؟

 

   + لورا - ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٢/۱٠/٦

خانه من و "س"هنوز خالی است

هر چقدر هم که تمرین کنم.هرچقدر هم که مشاور بگوید با خودت بگو مادرشوهر هم یک آدم است مثل همه آدم های دیگر،از او جوری ناراحت بشو که از بقیه آدم ها ناراحت می شوی .مرتب کارهایش را بامنظور برداشت نکن. سعی کن بگویی آن روز ناراحت بوده خوب یک چیزهایی گفته که ازته دلش نبوده.

هرچقدر هم که او از حرف هایی که قبلا زده پشیمان شود و بگوید ایشالا به زودی می آییم خانه شماراتمیز می کنیم،وسایل شمارا می چینیم،بگوید بخندد و مهربان شود،

باز هم ...باز هم  وقتی مادرودختر دارند خانه خودشان را تمیز می کنند ،خوشحالند،برای چیدمانش طرح می ریزند.یک دیوار را کاغذ می کنند،...دل من برای خانه خالی  خاکی تنهایمان می گیرد که حتی معلوم نیست کی بیایند و کابینتش را نصب کنند .

   + لورا - ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٥

پاناکوتا

اگر به خامه علاقه دارید این دسر رو درست کنید.در غیر این صورت ممکن هست که از مزه آن خوشتان نیاید.

می توانید آن را به تنهایی یا با هرژله ای که مزه اش را می پسندید درست کنید.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳

صدسالگیت را ببینیم

خوب من برگشتم:)

هنوز صدایم درنمی آید و انواع و اقسام داروهای گیاهی بدمزه را خورده ام و می خورم.مریضی خیلی خیلی بدی است.حسابی مواظب خودتان باشید واگر سراغتان آمد تا اول کاراست بروید دکتر و آمپول بزنید و آویشن دم کنید و بنوشید تا درامان بمانید.

اما مهمانی.

5شنبه تولد بابایم بود.بازنشسته هم می شد.من و مامان هم تصمیم گرفتیم تا سورپرایزش کنیم.همه فامیل خودش را دعوت کردیم .صندلی گرفتیم و غذا و سالاد ودسر پختیم.البته پختم چون مادر گرامیم صبح ها سرکاربود و عصرها که به خانه می آمد خسته بود.همه خانه را خودم تنهایی تمیز کردم.همه مقدمات غذاو دسر و اینها را هم تنهایی فراهم کردم.حتی تنهایی بازار رفتم و آجیل شب چله خریدم با باسلوق اضافی.

غذای اصلیمان را که ازبیرون گرفته بودیم اما بقیه چیز هارا که درست کرده بودیم خیلی خوب درآمده بود .بابام هم اصلا خبردارنشد تا وقتی که صندلی هاراگرفته بودیم.که آن هم مامانم گفت برای شب یلدا همه را دعوت کرده ام.

وقتی که همه آمده بودند و چندساعتی گذشته بود،"س" با کیک از درآمد تو و آن وقت بود که برق چشم های بابام خستگی را ازتنمان درآورد و انصافا همه فامیل هم با خوشحالی دست می زدند و شادی می کردند.البته به غیرازیکی ازعمه هایم که همیشه از خوشحالی دیگران ناراحت است.دوست دارد خودش و بچه هایش اول همه کارهارا انجام دهند(مهمانی تولد سورپرایزی را تا به حال کسی نگرفته بود).ابتکارات و سلیقه ها از آنها باشد و اگر خدای ناکرده کسی کاربرتری انجام دهد کاری نکرده است که تازه باعث زحمت دیگران همه شده و درخانه کوچکش همه را جمع کرده تا اذیت شوند و سرسام بگیرند.

قسمت خیلی خوب داستان هم این بود که مهربان همسر از 4شنبه آمد خانه ما ماند و دلی از عزا درآوردیم ;)

 ادامه مطلب چندتا عکس از تولد.

  ادامه مطلب  
   + لورا - ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢

خبر و تشکر

دوستان عزیزم.ممنونم که به یادم بودید

آخرهفته پیش درگیر برگزاری یک مهمانی بودیم.بعد به شدت سرما خوردم و بعد داروهای که برای سرماخوردگی خورده بودم معدم رو به هم ریخت.معذرت می خوام که نگرانتون کردم.قول میدم به زودی بیام و براتون تعریف کنم

خیلیییییییییی دوستون دارم.

امضا:لورایی که یکم مریضه هنوز و شرمنده بابت بی خبری

   + لورا - ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱