خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

چشم های مونیکا-1

عکس های جوانیش را که نگاه می کنی ، درشت اندام بوده و قد بلندوچهارشانه.چشم های طوسی درشت با موهای مجعد.مردی بود خواستنی.با حسرت عکسا رو می بینه و آدمای توش رو معرفی می کنه.هر از چند گاهی سکوت می کنه و به روبرو خیره میشه بعد ازم می خواد بشینم و گوش بدم به جریان اون روزا.

60 سال پیش وقتی بیست سالم بود رفتم آلمان.بابام جواهر فروش بود و خونمون دربند.دو هزارمتری می شد.من پسر دوم بودم اما بابام بیشتر از داداشم روم حساب می کرد.رفتم آلمان با هزار امید و آرزو و جیب پر پول.خونه ای گرفتم و کاری راه انداختم.وضعم خوب بود و خوبم می گذشت.پدر مادرم مذهبی بودن خیلی زیاد و مادرم منو به شیری که دهنم گذاشته بود قسم داده بود تا کارهای خاک بر سری نکنم(می خنده وتو چشماش برقی میفته)،منم نمی کردم.سرم به کار خودم بود.تا اینکه عاشق شدم.عاشق مونیکا.دختر چشم آبی سفید و بوری که خیلی مهربون بود.همکارم بود.با ادب و خونواده دار.ازم دعوت کرد که بریم بار.منم گفتم نه و بردمش یه پارک.با هم آبمیوه خوردیم.به من خندید .گفت عین بچه مدرسه ای ها می مونی.اما من هیچی نگفتم.چشماش دلم روبرده بود.کارمون شده بود که بعد از کار بریم پارک و رستوران و پیاده روی.یه بارم اومد خونم تا من غذای ایرانی بپزم براش.قرمه سبزی پختم.خیلی دوست داشت.خواست ببوستم که نذاشتم کار سختی بود .با اون اندام زیبا و ظریف و صورت ملیح باید از دلم می گذشتم. گفتم اول باید ازدواج کنیم.با تعجب و ناراحتی نگام کرد و با خوشحالی جیغ زد که قبوله.به خونه پیغام فرستادم که من عاشق شدم.بیاین اینجا تا بریم خواستگاری...

 

ادامه دارد.

توضیحات:این داستان واقعی است.حدس می زنید چطوری تموم میشه؟

   + لورا - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/۳۱

یادداشت های یک پرنسس

امروز تو ماشین خیلی گرون نامزدم بودم.اصرار نکنید اسمش رو نمی گم چون چشممون می زنید.عطسه کردم .اون هم سریع از جیبش یه تراول چک 50 تومنی دراورد و گفت عزیزم با این بینیت رو تمیز کن دستمالم تموم شده فدای یک تار موت.منم تمیز کردم و از شیشه ماشین انداختمش بیرون.آلوده شده بود دیگه.گفتم سامی جون(اسمش سامه ولی ما سامی صداش می کنیم چون خیلی با کلاسیم)،برای آخر هفته کجا بریم؟سامی گفت بریم قصرمون تو دهکده شیرین؟سرش داد زدم و گفتم نگه دار .تو شان منو پایین آوردی،مگه من عین این دخترای بی کلاسم که تا یه تعطیلی پش میاد برم شمال؟بابام همش ما رو می بره خارج از کشور.اگه بهش بگم خیلی از دستت عصبانی میشه.سامی که اشک تو چشاش حلقه زده بود گفت عزیزم من ازت معذرت می خوام .واقعا متاسفم.بیا برای جبران کارم بریم برات جواهر بخرم.رفتیم مغازه دوست پدرم و من از روی کاتالوگ یه سرویس خیلی قشنگ برای یه برند معروف رو سفارش دادم.من از اینا که همه می اندازن دست و گردنشون نمیندازم که باید خاص و تک باشه.سامی گفت فدای سلیقه خانم بی نظیر و خوشگلم باشه.یو ار بست.و قول داد تعطیلات بعدی بریم لاس وگاس.حالا باید برم برای اونجا خرید کنم فعلا بای.

 

توضیحات:این پست به دلیل برخورد با چند وبلاگ از این دست نوشته شد.من که نباید از قافله عقب بمونم{#emotions_dlg.e37}

   + لورا - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۸

خونه ؟

سر انتخاب بعضی چیزا برای خونه با هم اختلاف نظر اساسی داریم.اون اصلا به حرف من گوش نمی ده.ای اس ام اس می زنه و می گه دارم لمینت می بینم.منم می گم باشه هر کاری می خوای بکن .اونجا خونه توئه.

نمی گه نه خونه تو ئم هست.نمی گه اونجا خونه ماست.

   + لورا - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٧

قسمت دوم-ماجرای دوستی1

بعد از اینکه کادو رو گرفتم وبردم خونه ،مامانم گفت این چیه؟گفتم همون آقایی که میاد دانشگاه و من بهش کمک می کنم برام خریده و غیر مستقیم هم ازم خواستگاری کرده.مامانم گفت تو چی گفتی؟جواب دادم که گفتم مامان بزرگم فعلا فوت کرده و باید منتظر سالش بمونم.مامانم گفت خاک بر سرت.باید می گفتی من فعلا قصد ازدواج ندارم .تو پیش پیش جواب بله رو دادی که اینطوری و این قیافش بود:آخکلافه

خلاصه مامانم می دونست که کسی هست اما نمی دونست ما باهم دوست شدیم و بیرون میریم.تلفنی هم حرف می زنیم.فکر می کرد همینه که تو دانشگاه همدیگرو می بینیم.

دوران دوستی ،برای من دوران شیرینی بود.همسر دانشجوی زنجان بود اما تند تند میومد تهران.منم کلاس ها رو می پیچوندم و می رفتیم بیرون.گاهی از صبح تا عصر با هم بیرون بودیم .

یه بار خیلی گرسنمون شده بود و وقت نهار بود.آخر ماه شده بود و جیب هردومون خالی.رستوران نمی ارزید.هی فکر کردیم چی کار کنیم که از کنار نون سنگکی رد شدیم.یه نون خریدیم و چند برگ کالباس با این سس های تک نفره.رفتیم تو پارکی که تو یه کوچه خیلی باصفا و قشنگ بود .همیشه آرزو می کردیم یه روز تو این کوچه خونه داشته باشیم.نشستیم رو چمنا  و نون و کالباس خوردیم.اینقدر خندیدم و خوش بودیم که مزه اون ساندویچ هنوز زیر زبونه و یکی از لذتبخش ترین غذاهایی بود که تا حالا خوردم.

   + لورا - ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٤

لورای مغموم

چرا یکی میاد از خانه و آشپزخانه شعبه بازار ،یه پیمونه قاشقی  ساده میخره 45 هزار تومان چون مارکش "زکه" و با خوشحالی و افتخار میگه مامان من اینو خریدم 45 تومن.اما من به مامانم نمی گم از این ظرف سرامیکیا که توش سفیده و بیرونش قرمز و میشه تو فر گذاشت می خوام؟چون سایز متوسطش فقط 76 تونه و می گم ولش کن واجب نیست.

 

 

پی نوشت:به بوشهریای عزیز تسلیت می گم بابت از دست دادن عزیزانشون تو زلزله.برای بازمانده ها هم طلب صبر دارم.

   + لورا - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٠

قسمت اول-ماجرای آشنایی

من کتابداری و اطلاع رسانی  دانشگاه علامه طباطبایی خوندم.الان اسمش خیلی باکلاس شده-مدیریت دانش و فناوری اطلاعات-اگه اشتباه نکنم.اما کتابداری یک علم میان رشته ایه که به درد همه علوم می خوره و اگر کسی بخواد یه تحقیق درست و درمون انجام بده باید دست به دامن یک کتابدار بشه.البته این مال خارجیاست یه وقت خودتون رو ناراحت نکنید.

وقتی فهمیدم کد رشتم رو اشتباه زدم و به جای مدیریت بازرگانی ، کتابداری قبول شدم.هر روز گریه می کردم.می رفتم دانشگاه گریه می کردم.میومدم گریه می کردم.و کلا افسرده شده بودم تا اینکه ... یک آقای محترم به دانشگاه ما معرفی شد برای تحقیق.چی می خوند؟مدیریت بازرگانی.کی مسئول کمک به اون آقا انتخاب شد؟خانم لورا

و اینگونه بود که من از افسردگی نجات پیدا کردم.هر آخر هفته به عشق اون آقا می رفتم یونی .هیچ کدوم حرفی از عشق نمی زدیم .خلی معمولی بودیم با هم اما ته دلمون می دونستیم چه خبره.تا انکه روز تولدم رسید.قبلا از بچه ها پرسیده بود تولدم کیه.اون سال روز تولدم با چهلم مادربزرگم یکی شده بود و هیچ کدوم از فامیلا به من تبریک نگفته بودن.با دوستام تو کتابخونه نشسته بودیم و من از بخت شکایت می کردم که آقا با یه جعبه قرمز که توش پر از کادوی قرمز بود وارد کتابخونه شد و همه فهمیدند چه خبره و این طوری ماجرای دوستی 4ساله ما شروع شد.

   + لورا - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٩

شناسایی

بله.اینکه کوچکترین عضو خانواده باشی،ممکنه به بقیه این حس رو بده که می تونن با گفتن حرفایی از قبیل"عزیزم من تجربه دارم"،"عزیزم چون سنت کمه می گما"،"عزیزم من 15ساله تو اینام می شناسمشون"،گوشهات رو دراز کنن و با دادن اطلاعاتی اندک،اطلاعات زیادی کسب کنن.

انطوری شد که من عروس خاله رودر یک سفر 5روزه شناختم و تصمیم گرفتم بیشتر از سلام علیک و احوالپرسی ،حرفی رد و بدل نگنم.

   + لورا - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٧

گر صبر کنی...

میون عید بی رنگ و بوی امسال که هیچ فامیلی نیست تا ما هم کمی خاله بازی کنیم، با خانواده میریم خونه شوشواینا(چون اونا بزرگترن)مامان اینا میان خونه و من شام می مونم اونجا.میریم از سایت کاشی تبریز ،برای حمام و دستشویی که قراره ساخته بشه، کاشی انتخاب می کنیم.خیلی حس خوبی بود.

خدایا شکرت که اگر این همه صبر می کنیم میریم خونه خودمون.

پدر شوهر ممنونم ازت.

   + لورا - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٧

برای اولین بار

برای اولین بار بعد از عقد یه فرصت پیدا شده که می تونیم دوتا خونوادرو بپیچونیم و یه جور که هیچ کس نفهمه شب تا صبح دوتایی با هم  باشیم.کلی تو دل جفتمون قند آب میشه و منتظر لحظه خدا حافظی هستیم.هی سر به سر هم میذاریم و خوشحالیم.اما یهو خواهر شوهر که اونم مثل ما عقد کردست تصمیم می گیره برگرده خونه و شوهرشم چون مامان ایناش نیستن می خواد بیاد خونه اونا.به هم می گیم  عیب نداره خوب 4تای میریم خونه و دور هم خوش می گذرونیم ...  از در خونه میایم بیرون و سوار ماشین میشیم،سیم کلاج ماشین پاره میشه و از 1 شب تا 5 صبح می مونیم تو خیابون چون پسرا فکر می کنن همه کار بلدن و هر چی می گی بابا سیم پارست چطوری می خواید درستش کنید؟می گن ما می تونیم.

آخرش یه مامور امداد خودرد میاد و بعد از ده دقیقه ماشین درست میشه.میایم خونه و دوتا دوتا تو اتاقا جا میندازیم...حداقل پیچوندن خونه زیادم بی فایده نبود!عینک

   + لورا - ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱/۳