خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

آخرین پست سال 91

امسال سال معمولی بود .با اینکه اتفاقات خوب و بد زیادی توش افتاد ولی برای من معمولی گذشت.

جدا شدن برادر شوهر و جاری مهم ترین اتفاقش بود که من رو ناراحت کرد اما خوشحال شدم که در دوران عقد این اتفاق افتاد و بچه ای در کار نبود.برای درس و کار و زندگی خودم هیچ کاری نکردم به غیر از خرید یواش یواش جهاز.استارت ساختن خونه هم از طرف بابای همسر زده شد.دوست صمیمیم رفت ایتالیا و یه دوست صمیمی دیگم ازدواج کرد.اولین مسافرت با همسر رو رفتم که دوتایی نبود اما خوش گذشت و خاطره خوبی برام گذاشت.

بی صبرانه منتظر بودم امسال تموم شه تا به رفتن به خونه خودم نزدیکتر شم و خوب داره تموم میشه اما من احساس خاصی ندارم.

از عید و عید دیدنی هم خوشم نمیاد اما سفره هفت سین رو دوست دارم.

امیدوارم سال 92 برای همه شما سال خوب و پر از شادی و ثروت و سلامتی باشه و در کنار خانواده هاتون ،روزهای خوبی رو بگذرونید دوستان عزیزم.

 

   + لورا - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۸

قتل شیشه

همین الان که دارم می نویسم ، معده ام بسیار درد می کنه.هر وقت عصبی می شم معدم درد می گیره.برایتان نگفتم که مامانم شاغل است و سال دیگه باز نشست میشه.یه برادر دارم که 18 سالشه و یه برادرم دارم 9سالشه.این ته تغاری بسیار شیطونه و از دیوار راست بالا میره.همین چند وقت پیشا زد با بادکنک بشقاب دیواری ارزشمندی رو انداخت رو شیشه میز و هم شیشه میز شکست هم بشقاب.این اتفاق طوری ناراحت کننده بود که وقتی پای آیفون به بابام گفتم چی شده ،بابام سمت در دخونه نیمد و از اون ور رفت و تو افق محو شد.دو روز بعد شیشه سالم رو آوردن.حالا که من با ته تغاری تنها بودیم ناگهان دیدم صدای گریه اش میاد و انگاری که چیزیش شده باشه ضجه میزنه ،وقتی رسیدم جنازه شیشه جوان میز رو دیدم که توسط قوطی کرمی که تموم شده بود و توشو با سکه پر کرده بود ، به قتل رسیده و ناجوانمردانه تکه تکه شده بود.با دیدن این صحنه چنان عصبانی شدم که نشستم گریه کردم و بعد بلند شدم باقی جنازرو از رو زمین جمع کردم و حالا جفتمون منتظریم تا مامان بیاد و محاکممون کنه برای این قتل.

   + لورا - ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧

روزهای دل انگیز عید

ای کسانی که  چندین سال از عمرتان می گذرد، آیا فکر نمی کنید که به اندازه کافی بزرگ شده اید و نباید خاله بازی کنید؟چه لزومی دارد لباس قشنگ هایتان را بپوشید و ظرف هایتان را بچینید و منتظر مهمانی باشید که چند ساعت قبل او را دیده اید تا برایش چای بریزید؟

توضیحات:یکی از اقوام نزدیک همسر امسال فوت کرده و روز عید باید برای عید اول اون که خونشون کرجه بریم.می خوان خونه یکی دیگه که اون هم از اقوام نزدیکه و خونشون کرجه هم همون روز برن.خونه مامان بزرگ منم که تهرانه باید روز اول عید و به همراه مامان بابام بریم.ما ماشین هم نداریم.(خونه ما هم تهرانه)

پ.ن:دوستان اینکه پست قبل فقط یک نظر داشت،چه معنایی داره؟یعنی موافقید یا مخالف؟

   + لورا - ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

اندر نتایج خرم سلطان!

از نتایج دیدن سریال حریم سلطان اینه که فهمیدم ترجیح می دم یه زن بدجنس و بدذات زیرک و با سیاست باشم تا یه زن مهربون ساده ی احمق!

   + لورا - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٤

دخترانگی

کلاس چهارم و پنجم که بودم،سریال روزگار جوانی رو روبروی مدرسمون می ساختن.چند باری بازیگراش رو دیده بودم و از شما چه پنهون عاشق امین حیایی شده بودم.یعنی نمی دونید عاشقا،خوابش رو می دیدم،گریه می کردم براش و از این کارا.به نظرم خوشگل ترین و خوش تیپ ترین پسری بود که دیده بودم.

امروز عکسش رو تو مجله دیدم،یاد اون روزا افتادم.گفتم لورا خاک بر سرت .این کی بود آخه تو دوست داشتی.نه قیافه نه تیپ نه هیکل.قهر

یعنی همه دخترا تو این سن و سالا اینقدر میرن تو هپروت یا من بودم فقط؟

   + لورا - ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۳

از همه چیز

یه وقتایی خجالت می کشم از خدا چیزی بخوام.چون نماز نمی خونم و یه کارایی رو که دیگران انجام میدن انجام نمیدم و اصلا قبول ندارم.اما می دونم خدا مهربونه و اینطوری با بنده هاش رفتار نمی کنه.امیدوارم اینطوری باشه و دعاهای من رو جواب بده و این موقعیت کار خیلی عالی برای همسر جور بشه.

 

1- از روز جمعه اینترنت قطع بود و من هی چک می کردم و میدیدم چراغ ای دی اس ال خاموشه.می رفتم دنبال کارم.تا اینکه امروز زنگ زدم مخابرات گفت خانوم این ور درسته همه چی.سیم رو جابجا کن.بله اینترنت وصل شد و من 4روز سرکار بودم.

2- مادرشوهر دیشب مهمون داشت و من رو هم دعوت کرد.در راستای عروس بازی و خودشیرینی یک ظرف دسر درست کردم و بردم.بسیار خوشگل و رنگی رنگی بود.تا آخر صبر کردم به مهمونا بگه این رو لورا درست کرده بود.اونا هی تعریف می کردن.اونم هی تشکر می کرد.آخرکه اونا رفتن پدر شوهر گفت این خیلی خوش مزه بود اما کم بود کاش بیشتر درست می کردی.گفت من درست نکرده بودم.عروست درست کرده!

3- واقعا دل شکستن کار بدیه.یعنی این خوار شوهر دل منو شکوند .دو روز بعد خدا همچین تو کاسش گذاشت که من شاد شدم(لورای خبیث).اتفاق خوبی نیفتاد براش اما متاسفانه دل من خنک شد.

   + لورا - ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٢

فقط یه لحظه به من گوش کن

خیلی ناراحتم...می دونم نباید به خاطر کارای خانوادش با هم دعوا کنیم.می  دونم اونا مهم  نیستن و فقط خودمون مهمیم.اما نمی تونم .بعضی وقتا یه کارایی می کنن که ظرفیتم پر می شه.به کسی نمی تونم بگم خوب مجبورم به خودش بگم.اونم از خانوادش طرفداری می کنه.

دیشب و امروز داغونم این قدر گریه کردم.همشم یواشکی تا مامانم نفهمه.

   + لورا - ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧

خیلی دور.خیلی دیر

خوب امروز اولین روز از ورود به دنیای پایان 25 سالگیست.قبلنا فکر می کردم 25 سالگی خیلی دوره و تا به این سن برسم خیلی کارها کردم.اما زود رسیدم بدون اون خیلی کارها.

در ادامه :

زنگ زدم به موبایل مادر شوهرم تا بابت کادو تشکر کنم.بعد از سلام و احوال پرسی پرسیدم می تونید صحبت کنید؟(چون صدای خیابون میومد).گفت خواهش می کنم عزیزم.قابلت رو نداشت.ایشالا که دوست داشتی.خیال باطل یعنی منتظر بود من زنگ بزنم با احترامات تشکر خودم رو تقدیم کنما!

   + لورا - ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦

روز درختکاری

اول راهنمایی که بودم ، همچین روزی قرار بود بچه ها بعدش بیان خونمون و تو کلاس بزن و بکوبی برپا بود.معلم ادبیات فارسیمون اومد تو و پرسید امروز چه خبره؟بچه ها گفتن تولد لوراست.معلم گفت به به مبارک باشه .پس حالا که تولدت امروزه به بابات بگو یه درختم بکاره.منم بادی به غبغب انداختم و گفتم:«کاشته دیگه خانم.منم!»

 

پ.ن :لازم به توضیحه من اون موقع زیاد در جریان نبودم و فکر می کردم بچه دار شدن با دعا و این صحبتاستآخ

   + لورا - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٥

انگشتر

دیروز رفتم انگشتر نامزدیم رو فروختم و به جاش یک آویز خریدم.خیلی خوشحالم!

این انگشتر خاری در چشم من بود.هر بار که می دیدمش احساسات بسیار بدی سراغم میومد و آزارم می داد.در این یک سال و ندی اصلا دستم نکرده بودمش و بالاخره از شرش راحت شدم.

نزدیکای بله برون ،مادر شوهر گفت ما رسم نداریم برای خرید انگشتر نشون عروس رو ببریم.به شوشو فرمود که با هم برید و ببین سلیقش چیه.ما هم رفتیم .من از این انگشترای تک نگین و به اصطلاح سولیتر دوست داشتم و بهش گفتم اگر شده نگین اتمی هم بگیری برای من مهم نیست.(چون پولش رو خودش می خواست بده) فقط از اینا باشه.ببین من چیزی رو که دوست ندارم دستم نمی کنم ها.و از اونجایی که قبل ذکرش رفته بود بیش تر انگشتر ها همینطوری به انگشت من سایز نیستن و یه کوچولو باید بزرگ بشن.چند روز قبل از مراسم با هم رفتیم پاساژقائم .باز هم من انگشتر می دیدم و اونم بی خیال هر چی من می دیدم نگاه می کرد تا اینکه تو یه مغازه یه انگشتر نشونم داد و گفت این مدلی دوست داری؟(یاقوت کبود بزرگ و دورش چند تا برلیان خیلی ریز)-یه چیزی تو این مایه ها ولی خیلی ظریف تر-گفتم نه .این پیرزنونست.اصلا به درد نامزدی و نشون نمی خوره که و رفتیم خونه.روز بله برون وقتی مامانش اومد جلو که انگشترو دستم کنه تا در جعبرو باز کرد دیدم بله همونه . اعصابم به هم ریخته بود و بد تر از اون اندازه دستم هم نبود و من انداختمش تو انگشت کوچیکم که برا اونم بزرگ بود.بعد با حرص درش اوردم و گذاشتمش تو جعبه گفتم اندازم نیست.خیلی خیلی خودم رو نگه داشتم تا گریه نکنم.وقتی که رفتن عمه ها(ذاتا حرف مردم رو زیاد می زنن) همینطوری هی انگشتر رو نگاه کردن و گفتن حتما راضی نبودن به این وصلت این رو خریدن که اینو نشون بدن .دلم برای بابا مامانم سوخت .این همه خرج کرده بودن و تازه حرف هم می شنیدن.اون شب خیلی گریه کردم.بابام عصبانی بود و گفت تا یه انگشتر درست حسابی نیوردن حق ندارید برید بیرون با هم.فرداش هم مامانم مراتب ناراحتیشو به اطلاع مادر شوهرم رسوند و اونم حسابی معذرت خواهی کرد حتی از دهنش در اومد که پدر شوهر بهش گفته بود احمق آبروم رو بردی.ولی سبو شکسته بود و پیمانه ریخته بود.شوشو  قول داد که یه انگشتر از همونا که دوست دارم برام بخره.انگاری طلسم شده .تو این مدت طلا زیاد خریده برام اما این یکی مونده و من هنوز بدون نشونم.

 

 

پ.ن: برای خرید انگشتر خواهر شوهر هم خودش رو بردن هم مادر شوهر رو.

   + لورا - ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱۳

اولین سالگرد

قلب من و تو را پیوند جاودانه مهریست در نهان

پیوند جاودانه ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من این عهد بسته باد

 

 

امروز اولین سالگرد عقدمونه.اول می خواستیم دسته جمعی باشیم اما بعدا تصمیم گرفتیم خودمون دوتایی برگزار کنیم.خیلی خوب بود.واقعا یه شب خاطره انگیز.آقامون با مسئول رستوران هماهنگ کرده بود تا رفتیم تو آهنگ "یکی بود یکی نبود باز شروع شد قصمون " بلک کتس رو برامون گذاشتن و یه کیک قلب آوردن گذاشتن رو میزمون که من قبلا عکسش رو بهش نشون داده بودم و گفته بودم اینو دوست دارم.خیلی خوشحال بودم و کلی سورپرایز شدم.کسانی هم که تو رستوران بودن و غذا می خوردن برامون دست زدن.بعدم یه آویز قلب کوچیک بهم داد.گفت ببخشید که کوچیکه .پولم به همن م رسید اما برای من بزرگترین قلب دنیاست.

ممنونم عزیز دلم.امشب همیشه یادم می مونه.

   + لورا - ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱

ملت متحد(؟)

امروز در مسیرم از جلوی سه تا خشکبار فروشی بزرگ رد شدم.هر سه تاش غلغله بود.بعد یاد لایک های "امسال آجیل نمی خریم" ف.ب افتادم.واقعا ما ملت مسخره ای هستیم.الکی یه چیزیو قبول می کنیم.جلو فامیل و دوست و آشنا پز روشنفکری می دیم .اونوقت زودتر از بقیه می دویم تو صف که یه وقت عقب نیفتیم.تازه وقتی یه چیز گرونتر میشه بیشتر می خریم که بگیم ما پولدارتریم.

البته تحریم آجیل به نظر من کار بیخودیه.چون ما هیچ وقت متحد نبودیم و در این وانفسای گرونی خیلی چیزا هست که خیلیا نمی تونن بخرن چه برسه به پسته.

   + لورا - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٩

سلام.لورا هستم یک چاق

من چاقم.یعنی در حدود 20 کیلو اضافه وزن دارم که متخصصان تغذیه به این میگن چاقی نه اضافه وزن.این کیلوهای اضافی از زمان تولد که 5کیلو بودم با من هستند و حتی برای چند ماه هم که شده تنهام نگذاشتند.

ازوقتی به خودم اومدم و در مقلیسه با دوستانم فهمیدم که چاقم خیلی برای لاغری تلاش کردم.از کلاس پنجم دبستان پیش متخصص تغذیه می رفتم و رژیم گرفتم اما هیچ کدوم کارساز نبودند.این پروسه تقریبا 8 سال طول کشید و هربار چندین کیلو لاغر می شدم ولی باز با سرعت زیادی بر می گشت با اینکه کاملا اصولی بود(یعنی از خودم کاری نمی کردم) و منو خسته ی خسته کرد.تا بالاخره سال دوم  دانشگاه آخرین ضربه رو به بدنم زدم... رفتم بای لاین.

اولین باری که رفتم به این موسسه ،طبق آنالیز خودشون 10 کیلو اضافه وزن داشتم و 170 سانتی متر چربی(در کل بدن).پول 20 جلسه رو دادم که 4سال پیش پول نسبتا زیادی بود و با خوشحالی هر روز کلی هم هزینه رفت و آمد می کردم و تقریبا روزی دو ساعت وقت می گذاشتم و تصویر خودم رو با بی کینی در سواحل آنتالیا تصور می کردم که موهای بلوندم در دست باد رهاست.لذتی می بردم که هر آدم چاقی میدونه چه حسی رو دارم می گم.

در اون 20 روز، روزی یک عدد تخم مرغ با نصف سینه مرغ یا چند عدد کباب چنجه می خوردم.بعد از اون 7کیلو از وزنم و 80 سانت از چربیهام کم شد.احساس مانکن ها رو داشتم و لباس می خریدم .لباس می خریدم.(این موسسه تضمین کرده بود وزن کم شده بر نمی گرده)البته رژیمم رو رعایت می کردم و غذامم کم بود.(الانم کمه اما چه فایده)که بعد از دو ماه دیدم لباس هایی که خریدم تنگ و تنگ تر میشه .من همچنان رژیم داشتم.موهای سرم می ریخت و این قدر اعصابم تحلیل رفته بود که قدرت کشتن اعضای خانواده رو پیدا کرده بودم اما حتی اون 3 کیلو هم کم نشد و من 15 کیلوی  دیگم چاق شدم.بله پولم که از بین  رفته بود هیچ بدنم هم خراب شده بودم.

القصه... رفتم دکتر که خدایش عمر دهد.گفت:« ببین دخترم! آدمی که لاغره بعد چاق میشه سلول های چربیش بزرگ شدن که با رژیم و ورزش دوباره کوچیک می شن اما اونی که از اول چاقه تعداد سلول های چربیش زیادن که به هیچ عنوان نمیشه کمش کرد مگر انکه تا آخر عمرت رژیم سخت و ورزش داشته باشی.حالا با توجه به اینکه استخون بندیت درشته و چاق به صورت یکنواخت در کل بدنت پخشه خودت رو اذیت نکن .برو سعی کن وزنت رو ثابت نگه داری و با بدنت کنار بیای.»

منم چند ساله این کارو کردم و الان راضی و خوشحالم.می گم آقامونم  واقعا نیمه گمشده منه چون همیشه میگه من اگر زن لاغر می خواستم زیاد بودمژه

   + لورا - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧

دوران عقد

به نظر من دوران عقد یکی از بدترین دوره های زندگی آدمه مگه اینکه پدر مادر پایه ای داشته باشی.

من تک دخترم و دوتا برادر دارم.مامانم به من خیلی وابستست و بارها گفته فکر کنم شب عروسیت من حالم خیلی بد بشه از گریه.هر بار می خوام برم بیرون مامانم می گه دیر نیایی ها.خلقم می گیره.تو بری من تنها می شم. اصلا دوست ندارم به رفتن تو فکر کنم. حرفایی از این دست.

بابامم قبل از عقد یه شرطی کرد که تا وقتی میرن سر خونه زندگیشون دوتایی تنها جایی نرن.یعنی دریغ از یک مسافرت دوروزه که ما رفته باشیم تو این یه سال.تازه وقتی خانوادگی با جوون های فامیل اونا باغی جایی میریم،زندگی به من مزه زهرمار خود رانشان می دهد واز مراسم اجازه گرفتن که بگذریم باید از روزی که میرسم  نگران ساعت برگشتنم باشم.و در قفای اون چندروز غرغر رو تحمل کنم.

از اون طرف باید حال آقای مربوطه رو تنظیم نگه دارم و در جواب اینکه مگه ما عقد نکردیم و تو زن من نیستی؟ بگم می خواستی شرط رو قبول نکنی و من رو زود می بردی خونت و اخلاقیات بد اون رو هم تحمل کنم.

و این قسمتی از دوران قند و نبات یک عقد طولانیست.

   + لورا - ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦

سالگرد

چند روز دیگه اولین سالگرد عقدمونه.دلم می خواست این روز رو تو خونه خودمون جشن بگیریم.خیلی نقشه داشتم.اما امان از این گرونی...

 

 

   + لورا - ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٥

یه دوست صمیمی داشتم...

سوم راهنمایی که بودم.ناظم به علت مرض داشتن من رو از دوستانم جدا کرد و درکلاسی افتادم که هیچ کدوم رو ازنزدیک نمی شناختم.با دختری که جلوم می نشست و از یه مدرسه دیگه اومده بود یکم حرف زدیم و بعد از چند هفته من خوشحال بودم که در این کلاس افتادم و یه دوست خوب به نام شهرزاد دارم.من و شهرزاد خیلی خیلی با هم دوست شدیم.تا سال آخر تو یه مدرسه بودیم.بیشتر کلایا رو با هم می رفتیم و خیلی از کارهارو با هم انجام میدادیم.حتی وقتی پیش دانشگاهی بودیک من کل عید رو رفتم خونه اونا موندم تا درس بخونیم.اما بعد دانشگاه قبول شدن همدیگرو کمتر دیدیم من درسم بهتر بود.تهران -سراسری قبول شدم و اون بعد یه سال قزوین-آزاد.کم کم خودش رو از من دور کرد.البته باهم تلفنی زیاد حرف می زدیم.همدیگرم شاید ماهی دو ماهی یه بار میدیم تا بله برون من...

روز بله برونم من فقط عمه و دایی و خاله و عموی بزرگم گفته بودم با مامان بزرگ و بابابزرگه.اونام بزرگاشونو اورده بودن.اما من شهرزاد و دعوت کردم.چون اون مثل خواهرم بود.خواهری که نداشتم.کار فیلمبرداری و عکسم به اون سپردم.مراسم ساعت 4 شروع می شد.اما شهرزاد 7 اومد.نشست.شربت رو ریخت رو فرش نازنین مامانم.دوتاعکسم گرفت و گفت خجالت می کشم و رفت.رفت و دیگه پیداش نشد.زنگ می زد اما در حد ده دقیقه.بعد چند ماهم زنگ زد که خانم لورا من دارم می رم ایتالیا .5شنبه میرم و کی بود ؟دوشنبه وگفتم ببینیم همو.گفت وقت ندارم و رفت.همین.نتیجه 10 سال دوستی ما بود.

کاش می فهمیدم چرا.

 

پ.ن 1: نمی دونم چرا هر دفعه خط متن عوش میشه.

پ.ن2:برای دوستان بلاگفایی نمی تونم نظر بذارم.

پ.ن3: این یه تست روانشناسی جالبه

   + لورا - ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٤

صرفه جویی یا چی؟

رفته بودم شیرینی فروشی نزدیک خونه تا مقداری نون خامه ای بخرم با مامان بزنیم به بدن.منتظر بودم تا نوبتم بشه و به آقای فروشنده بگم چی می خوام که صدای یه خانمی رو شنیدم که بلند بلند می گفت از این پسته ها بده.کرمو نباشه ،سربسته نداشته باشه.آره بادوم هندیم بذار .وا اقا مگه آجیل عید بدون بادوم هندی میشه؟!

سر برگردوندم و دیم خانمی تقریبا 50 ساله و نسبتا شیک و پیک هست البته جوری لباس پوشیده بود که سنش رو کمتر نشون بده ولی صورت و دستاش همین 50و اندی رو می گفت.خانم دیگه ای که کمی جوونتر بود کنارش ایستاده بود . به آقا می گفت اندازه 10 تومان پسته بده و اون آقا هم چونه می زد که ده تومان خیلی کمه و اون خانمه اصرار می کرد که همین قدر می خوام.

خانم 50 ساله روشو کرد به خانوم جوونتر و گفت:«امسال عروسه هست باید جلوش درآم.اینقدر تو خرج افتادم که نگو.باید ببینه ما چه خانواده ای هستیم تا بعدا جلو فامیل و آشنا آبروم رو نبره.ننه!باباشم باید ببینن.»خانم جوونتر گفت:« خوب شما صرفه جویی کن و تجملاتی نباش تا این رو یاد بگیره ازت و بعدا پسرت رو اذیت نکنه و بگه مامانت همینطوریه حق نداری ایراد بگیری از خرج و برج خونه» خانم 50ساله اخمی کرد و گفت :«نه خانم شما نمی دونی جلو دخترای این دوره زمونه باید درومد.بعدا پسرم آدمش می کنه که خرج اضافه نکنه!»

خانم جوونتر با لبخندی بر لب خداحافظی کرد و رفت و خانم 50ساله به فروشنده گفت:«بعضیا چه جور آدمایین.گدا بازی در میارن اسمشم میذارن صرفه جویی!»

   + لورا - ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢

1 2 3... آزمایش می کنیم

قدیم تر ها دفتر خاطرات داشتم و همه چیز و اون تو می نوشتم.دفترم قفل هم داشت و خیالم راحت بود تا اینکه یه روز فهمیدم قفلش به راحتی و بدون کلید باز میشه.دنیا رو سرم خراب شد و دیگه نخواستم بنویسم. ننوشتم نه تو دفترم نه جای دیگه تا 3سال پیش.

3سال پیش وبلاگی باز کردم و نوشتم.هرروز می نوشتم و دوستان خوبی پیدا کرده بودم .چیزی نبود که به ذهنم برسه و اون تو نوشته نشه. خیلی خیلی وبلاگم را دوست داشتم اما بعدچندین ماه فیلتر و بعد حذف شد و من با وبلاگ نویسی هم قهر کردم .

... چند وقتی است که هوای وبلاگ دوباره به سرم زده و دلم برایش تنگ شده .دوست دارم دوباره بنویسم و بنویسم و با نوشتن سبک بشم.

سلام .من اومدم.آشتیم باهات اما این بار بی وفایی نکن.باشه؟

   + لورا - ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

   + پرشین بلاگ - ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱