خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

خوشبختی

صفحه کوچک "فردا تو می آیی"را می گذارم روی گرامافون .تازه از جمعه بازار خریده ایم.یک نگاه به رومیزی قلمکار و ظروف مسی می کنم .لبخندی می آید روی لبانم و فنجان قهوه را میگیرم دستم و لبتاب را باز میکنم تا بنویسم خداروشکر .چقدر خوشبختم.همیشه جواب این سوال مهران مدیری را که ازمهمان هایش میپرسد میدهم.آیا ازته دل احساس خوشبختی میکنی؟بله بله بله حتی اگر درشرف گرفتن وامی باشیم که ماحصلش ماندن یک سوم درآمدمان بعد ازپرداخت قسط است.حتی اگر خانه مان کوچک است.حتی اگر قرارداد کاریم تمام شده باشد.حتی اگر دلم میخواهد نوزادی داشته باشم ولی فعلا دست نگه داشته ام.احساس خوشبختی میکنم چون حال دلم خوب است.

تدارکات مهمانی یلداییم تقریبا انجام شده .مانده خرید میوه و درست کردن غذاها.اینقدر مهمانی برگزار کردن حس خوبی به آدم میدهدددد ،حتما درخانه را به روی مهمانان بازکنید.

اگرخداخواست عکس هم میگذارم.

 

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها 
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها 
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی ♫♫

 

http://www.irmp3.ir/lyric/66614/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84%DB%8C

   + لورا - ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٥/٩/٢٩

آخر پاییز

این روزها درحال تدارک مهمانی شب یلدا هستم.

اولین بار است که خودم شخصا مهمانی یلدایی دارم و خیلی خیلی ذوق دارم.

ست ظروف مسیم را کمی کامل کردم و می خواهم یک رومیزی قلمکار بخرم.انار بافتم بزرگ و کوچک.خانم و اقا:).پاپیون هندونه ای درست کردم و لیست غذا و خوراکی نوشتم.

می خواهم بیسکوییت با تزیین آیسینگ و کیک هندونه ای هم درست کنم چون شب یلدا تولد بابای عزیزم هم هست.

همیشه دلم می خواست یلدایی اینچنین برگزار کنم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

قبلا گفته بودم که من چقدر شمال پاییزی دوست دارم و هرسال پاییز دلم هوا میکند.امسال هم لاهیجان صدایم زد و رفتیم.چه هوایی بوووود نفس کشیدیم و جوان شدیم.

   + لورا - ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/٩/۱۸

یک روز تعطیل برفی

همسر ازصبح خانه نیست و حوصله ام سر رفته.حیف این روز تعطیل برفی که باید تنهایی سر شود.

باید بروم خیاطی کنم و سفارش مشتری های عزیزم را آماده کنم.اما حسش نیست دلم یک هات چاکلت غلیظ خامه دار می خواهد که بنشینم جلوی در بالکن و برف ها رو ببینم و گلدان هایم که هنوز سبز هستند اما رژیم داریم و هات چاکلت ممنوع است.درنتیجه قیمه پختم با 120 گرم گوشت و یک قاشق لپه و یک قاشق سیب زمینی سرخ کرده و منتظرم ببینم آیا همسر برای نهار می آید یا نه.

می خواستم ادامه پست جاری جان رو بنویسم ولی دیدم که آن موقع حسش را داشتم و تنور داغ بود و میچسبید اگرالان بنویسم یک چیز بی مزه میشود درنتیجه صبر میکنیم تا دوباره تنور گرم شودنیشخند

یک مدل بامزه پیدا کردم برای پرده آشپزخانه چون پرده توپ توپی خوشگلم کمی کهنه شده و خال هایش که ازمخمل بود کچل شده ولی پارچه مناسب برای آن پیدا نمیکنم چون پدیرایی ما پنجره ندارد و پنجره آشپزخانه یک جورایی مال نشیمن هم میشود.

ببینم کسی مانده که  خواننده اینجا باشد و عضو کانال  خوشگل من نشده باشد؟

 

   + لورا - ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۳٠

همسرداری

همین چند دقیقه پیش یک دعوای مسخره داشتیم که باعث شد لج کنیم و نهار نخوریم.همسر رفت خودش را روی تخت به خواب زد من هم آمدم اینجا.

دروغ چرا من یک کیک یزدی را یواشکی خوردم چون خیلی گرسنم بود ولی غذا نخوردم.وقتی بچه ای به نام شوهر داری اصلا لازم نیست بچه داری شوی همان را بزرگ کنی کافیست.

   + لورا - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/۸/٢۸

قدم نورسیده

بچه خواهرشوهر ،شهریور ماه دنیا آمد و چقدر دوستش دارم.بچه قشنگی نیست ولی خیلی بامزه هست و کاملا دختر.برای دایی و بابابزرگ و پدرش نازدارد و آنها هم چقدر نازش را می خرند.

و این بچه به طرز عجیبی سو تفاهم های خانواده همسر نسبت به من رو رفع کرد جوری که خواهر شوهر پیام داد توی تلگرام و برام نوشت که ما توروخیلی اذیت کردیم ولی تو چه تو حاملگی چه تو زایمانم کم نذاشتی.ایشالا جبران کنم برات.واقعا شرمندتم." و الان من امیدوارم این روابط پایدار بمونه:)

چندروز بعد از دنیا آمدن این نینی ازهمسرم پرسیدم ما کی بچه دار شویم؟جواب داد ماه بعدزبان وقتی نگاهش کردم دیدم کاملا جدی است .بعد من گفتم عزیز من هرچیز مقدماتی دارد ما الان دست به کارشویم سال دیگر مقدمات فراهم شده و می توانیم برویم مرحله بعدنیشخند این شد که الان مشغول مقدمات هستیم و می خواهیم برای اتاقمان یک کمد بسازیم و توی بالکن کابینت درست کنیم و ازاین دست کارها.

چه خوب شد که خواهر شوهر زودتر ازمن زایمان کرد راستی الان کلی تجربیات دارم که باید یک بار هم اینجا بنویسم.

   + لورا - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٩

روزهایی که گذشت

داشتم عکس های قدیمی توی هارد رو زیر رو رو میکردم ازبعد عروسی تا به امروز .میخواستم منتخب هایش رو چاپ کنم و توی آلبوم بگذارم.عکس برای من توی آلبوم معنا پیدا میکند تا هروقت بخواهی ورقش بزنی و با دیدن هرکدام یاد حس همان لحظه بیفتی همان روز قشنگ که این خنده ازته دل را ساخته یا همان روز تلخ که مجبور شدی برای حفظ ظاهر یک لبخند آبکی بزنی.

همین طور نگاه میکردم دیدم چقدر توی این دوسال احساسات داشتیم .روزهای تلخ و شیرین.چقدرلبخند الکی و چقدرخنده ازته دل.

بعد دلم برای اینجا تنگ شد

اینجا فقط احساسات واقعیم را مینوشتم و چقدر حیف که توی این دوسال کم آمدم و کم نوشتم ازاحساساتم و حالا خیلی هارا ندارم.

احساس غربت کردم مثل دلتنگی برای وطن مثلا.

 

این شعر قشنگ هم تقدیم به شما:

آبـان هوایش غرق دلتنگیست

عطرِ تو را در مشت خود دارد

فهمیده خیلی ‌دوستت دارم

هی‌ پشتِ هم با عشق میبارد ...


آبان از اول هم مـُردد بود

عطر تو را جـاری کند یا نه

میخواست لبریزت شوم اما

اینگونه باران گرد و ‌رسوا.. نه


او دیده بود از اولِ پایی‍ـز

هرشب به یادت شعر میخوانم

فهمیده‌ بودم زیرِ این بـاران

تو میروی من خیـس میمانم ...


آبان شدم در اوجِ بی مهـری

ابـری شدم اما نمیبارم

بعد از تو این پاییـزِ لا کردار

گفته هوای بدتـری دارم ...


آنقدر از عشقـت نوشتم که

ما دسته جمعی ‌عاشقت هستیم

دروازه ی این شهرِ عاشق را

جز تـو به روی هر کسی بستیم ...


باران امشب بهتر از قبل است

جوری که فکـرش را ‌نمیکردی ..

آبـان خبرهای خوشی دارد

شاید به پای قصـه ‌برگردی ...


| مریم قهرمانلو |



برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir

   + لورا - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٦

داستان های جاری 1

میخوام به سبک قدیما پاورقی بذارم

پاورقی خاله زنکی:)

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/٥/۳۱
← صفحه بعد