خانم لورا


اینجا جزیره ناشناخته منه!

یک روز تعطیل برفی

همسر ازصبح خانه نیست و حوصله ام سر رفته.حیف این روز تعطیل برفی که باید تنهایی سر شود.

باید بروم خیاطی کنم و سفارش مشتری های عزیزم را آماده کنم.اما حسش نیست دلم یک هات چاکلت غلیظ خامه دار می خواهد که بنشینم جلوی در بالکن و برف ها رو ببینم و گلدان هایم که هنوز سبز هستند اما رژیم داریم و هات چاکلت ممنوع است.درنتیجه قیمه پختم با 120 گرم گوشت و یک قاشق لپه و یک قاشق سیب زمینی سرخ کرده و منتظرم ببینم آیا همسر برای نهار می آید یا نه.

می خواستم ادامه پست جاری جان رو بنویسم ولی دیدم که آن موقع حسش را داشتم و تنور داغ بود و میچسبید اگرالان بنویسم یک چیز بی مزه میشود درنتیجه صبر میکنیم تا دوباره تنور گرم شودنیشخند

یک مدل بامزه پیدا کردم برای پرده آشپزخانه چون پرده توپ توپی خوشگلم کمی کهنه شده و خال هایش که ازمخمل بود کچل شده ولی پارچه مناسب برای آن پیدا نمیکنم چون پدیرایی ما پنجره ندارد و پنجره آشپزخانه یک جورایی مال نشیمن هم میشود.

ببینم کسی مانده که  خواننده اینجا باشد و عضو کانال  خوشگل من نشده باشد؟

 

   + لورا - ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۳٠

همسرداری

همین چند دقیقه پیش یک دعوای مسخره داشتیم که باعث شد لج کنیم و نهار نخوریم.همسر رفت خودش را روی تخت به خواب زد من هم آمدم اینجا.

دروغ چرا من یک کیک یزدی را یواشکی خوردم چون خیلی گرسنم بود ولی غذا نخوردم.وقتی بچه ای به نام شوهر داری اصلا لازم نیست بچه داری شوی همان را بزرگ کنی کافیست.

   + لورا - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩٥/۸/٢۸

قدم نورسیده

بچه خواهرشوهر ،شهریور ماه دنیا آمد و چقدر دوستش دارم.بچه قشنگی نیست ولی خیلی بامزه هست و کاملا دختر.برای دایی و بابابزرگ و پدرش نازدارد و آنها هم چقدر نازش را می خرند.

و این بچه به طرز عجیبی سو تفاهم های خانواده همسر نسبت به من رو رفع کرد جوری که خواهر شوهر پیام داد توی تلگرام و برام نوشت که ما توروخیلی اذیت کردیم ولی تو چه تو حاملگی چه تو زایمانم کم نذاشتی.ایشالا جبران کنم برات.واقعا شرمندتم." و الان من امیدوارم این روابط پایدار بمونه:)

چندروز بعد از دنیا آمدن این نینی ازهمسرم پرسیدم ما کی بچه دار شویم؟جواب داد ماه بعدزبان وقتی نگاهش کردم دیدم کاملا جدی است .بعد من گفتم عزیز من هرچیز مقدماتی دارد ما الان دست به کارشویم سال دیگر مقدمات فراهم شده و می توانیم برویم مرحله بعدنیشخند این شد که الان مشغول مقدمات هستیم و می خواهیم برای اتاقمان یک کمد بسازیم و توی بالکن کابینت درست کنیم و ازاین دست کارها.

چه خوب شد که خواهر شوهر زودتر ازمن زایمان کرد راستی الان کلی تجربیات دارم که باید یک بار هم اینجا بنویسم.

   + لورا - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٩

روزهایی که گذشت

داشتم عکس های قدیمی توی هارد رو زیر رو رو میکردم ازبعد عروسی تا به امروز .میخواستم منتخب هایش رو چاپ کنم و توی آلبوم بگذارم.عکس برای من توی آلبوم معنا پیدا میکند تا هروقت بخواهی ورقش بزنی و با دیدن هرکدام یاد حس همان لحظه بیفتی همان روز قشنگ که این خنده ازته دل را ساخته یا همان روز تلخ که مجبور شدی برای حفظ ظاهر یک لبخند آبکی بزنی.

همین طور نگاه میکردم دیدم چقدر توی این دوسال احساسات داشتیم .روزهای تلخ و شیرین.چقدرلبخند الکی و چقدرخنده ازته دل.

بعد دلم برای اینجا تنگ شد

اینجا فقط احساسات واقعیم را مینوشتم و چقدر حیف که توی این دوسال کم آمدم و کم نوشتم ازاحساساتم و حالا خیلی هارا ندارم.

احساس غربت کردم مثل دلتنگی برای وطن مثلا.

 

این شعر قشنگ هم تقدیم به شما:

آبـان هوایش غرق دلتنگیست

عطرِ تو را در مشت خود دارد

فهمیده خیلی ‌دوستت دارم

هی‌ پشتِ هم با عشق میبارد ...


آبان از اول هم مـُردد بود

عطر تو را جـاری کند یا نه

میخواست لبریزت شوم اما

اینگونه باران گرد و ‌رسوا.. نه


او دیده بود از اولِ پایی‍ـز

هرشب به یادت شعر میخوانم

فهمیده‌ بودم زیرِ این بـاران

تو میروی من خیـس میمانم ...


آبان شدم در اوجِ بی مهـری

ابـری شدم اما نمیبارم

بعد از تو این پاییـزِ لا کردار

گفته هوای بدتـری دارم ...


آنقدر از عشقـت نوشتم که

ما دسته جمعی ‌عاشقت هستیم

دروازه ی این شهرِ عاشق را

جز تـو به روی هر کسی بستیم ...


باران امشب بهتر از قبل است

جوری که فکـرش را ‌نمیکردی ..

آبـان خبرهای خوشی دارد

شاید به پای قصـه ‌برگردی ...


| مریم قهرمانلو |



برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir

   + لورا - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٦

داستان های جاری 1

میخوام به سبک قدیما پاورقی بذارم

پاورقی خاله زنکی:)

  ادامه مطلب  
   + لورا - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٥/٥/۳۱

عضوجدید

این روزها منتظر به دنیا آمدن عضو جدید خانواده هستیم .دخترخواهرشوهر.کم مانده تا بیاید .مرتب فکرمی کنم که این عضو جدید بااینکه مستقیم به ما ربطی ندارد ولی چقدر زندگی مارو هم تحت تاثیر قرارداده .

من هنوز همون شوق اولیه رو برای دیدنش دارم و خوشحالم.

اتاقش رو چیدیم و دیدن اون لباس های کوچولو خیلی حس خوبی بهمون داد.امیدوارم سالم و سلامت باشه.

زندگی هم به روال خودش میگذره و من هنوز دل درگروی باغ دلگشا دارم .خیلی به یادش میفتم و اینقدر هواشو دارم که دارم میگردم ببینم کجای تهران اون حال و هوا رو داره که برم یه چندساعتی اون حال و هوارو تازه کنم.

جایی سراغ دارید؟

یک کاردیگه هم شروع کردم که ازش حس خوبی دارم و امیدوارم نتیجه خوبی بگیرم .

   + لورا - ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٥/٥/٢٥

باغ دلگشا

وقتی رفته بودیم شیراز با همه در ها و پنجره های چوبی و شیشه های رنگی عکس گرفتم.کنار همه حوض های کوچک و بزرگ پرآب و شمعدانی های  ایستادم و آرزو کردم که یک روز من هم این خانه هارو داشته باشم.آن وقت میشوم لوراملوک:). 

باغ دلگشا که دلم برایش پر میزند.صبح بود و خلوت.جزما هیچ کس نبود.صدای پرنده ها می آمد.طبقه دوم عمارت یک پنجره بزرگ داشت .رفتم و نشستم دم پنچره.صدای دل نوازی می آمد که همراه سه تار زدنش میخواند و عجب صدایی داشت.

شاید دوساعت آنجا نشسته بودم و همسر برای خودش همه جارا گشت ولی من دوخته شده بودم به پنجره و آن صدا و درخت های نخل روبرویم.

وقتی داشتیم می رفتیم ،برگشتم تا بازعمارت و آن پنجره را ببینم که یک بالکن دیدم جوری که محفوظ بود و شیشه های رنگی داشت به همسر گفتم نمی شود من بساطم را بیاورم اینجا کارکنم؟تو همین بالکن؟قول می دهم که پیر نشوم.

حالا آرزویم شده یک حانه قدیمی با حیاط و حوض و شمعدانی و نقش شیشه های رنگی وقتی نور می خورد و روی زمین می افتد.برای زندگی نه ،برای کار.هراتاقش  خانمی داشته باشد که خیاطی می کند.می بافد.نقاشی میکشد.به بچه ها آموزش میدهد و عصرها همه با هم حیاط را آبپاشی می کنیم و در کافه مینشینیم و ازمهمانان عزیزمون پذیرایی میکنیم.

اگربگویم هرشب خوابش را میبینم اغراق نکرده ام.

 

 

 من کنار پنجره باز بالا سمت چپ نشسته بودم.تصاویر هنوز جان دارند برایم.

   + لورا - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٥/۳/٢٠
← صفحه بعد